تربیت زیبایی شناختی
اشاره
این مقال از کتاب "فلسفه تعلیم و تربیت" نوشته جان الیاس، به فارسی برگردان شده است:
تمام افراد جامعه میپذیرند که یکی از اهداف تعلیم و تربیت، آشناکردن دانشآموزان با هنر، ارائه فهمی از هنر به آنها، ایجاد حس قدرشناسی از آن، و پرورش خلاقیت هنری است. بسیاری براین عقیدهاند که یکی از مسائل مهم تعلیم و تربیت وجود زیبایی در طبیعت و در آثار هنری، همراه با صداقت و خوبی است.
با این حال، با توجه به اولویتبندیهای معاصر، تربیت زیبایی شناختی در مقام عمل، در رتبه پایینتری قرار دارد. ماکسین گرین(1) (1981) عقیده دارد که هنرها عموما در مؤسسات تربیتی مورد غفلت قرار گرفتهاند. هنرها، به استثنای ادبیات به حوزههای خلاق که تعداد نسبتا اندکی از دانشآموزان به آنها میپردازند گرایش دارند. او خاطرنشان میسازد که:
عده کمی به آشناکردن دانشآموزان با شیوههای درک این موضوع که: «1. عملکرد خاصی مورد نیاز است، 2. ویژگیهایی موجب تمایز اثرهنریای میشود که در معرض دیدن و شنیدن آنان قرار گرفته و نیز 3. موضوعات مرتبط با احساس و سبک» فکر میکنند. اما برخلاف گروه اندک، اغلب مردم از جوانان انتظار دارند که از یک درک زیبایی شناختی اساسی، برخوردار باشند.
تعلیم و تربیت در زمینه هنرها اغلب یک کار اضافی، ظریف، و یا تکمیلی قلمداد شده است. این نگرش با مطالعه تاریخ تربیتی به اثبات میرسد. تربیت زیبایی شناختی معمولاً به عنوان چیزی که برای تربیت یک فرد ضروری است، ارائه نمیشود. به علاوه، وقتی بودجهها کاهش مییابد، اغلب این تربیت هنری است که ضربه میخورد. به موازات گسترش برنامه درسی، برای تحت پوشش قرار دادن بسیاری از موضوعات مناسب عملی و اجتماعی، زمان اختصاص یافته به هنر در بسیاری از مدارس کاهش پیدا کرده است. برای مقابله با این روند، فلاسفه، زیباییشناسی را به عنوان بخشی از آموزش و پرورش بنیادی، معرفی کردهاند.(برودی، 1991)
فلاسفه تعلیم و تربیت، توجه خود را بر این بُعد معطوف کردهاند، اما نه به اندازهای که بر تربیت عقلانی و اخلاقی توجه کردهاند؛ توجهی که بیتردید، منعکس کننده اهمیت اندکی است کهبه هنرها دادهمیشود. باوجود این، کاری که در اینحوزه انجام شده، از حیث تأثیری که بر اصول و اهداف تربیت زیبایی شناختی داشته، مهم است.
هدف من در اینجا عبارت است از تبیین سیر تکاملی اندیشههای فلسفی در زمینه تربیت زیبایی شناختی، ارائه نظریههای مطرح شده پیرامون هنر، جستوجوی توجیهی برای این نوع تربیت، بررسی اهداف گوناگون تربیت زیبایی شناختی، و تأمّل در باب آموزش و یادگیری ادبیات زیبایی شناختی.
این تقسیمبندیها صرفا برای تحلیل و فهم است. تمام موضوعات در برنامه درسی میتواند به اهداف عقلانی، اخلاقی، زیباییشناسی، و سیاسی کمک کند. به علاوه، هرچند میان تربیت عقلانی، اخلاقی و زیبایی شناختی فرقهایی وجود دارد، شباهتها و روابطی نیز میان آنها هست. «تربیت زیبایی شناختی» در این بحث، اصطلاحی مرجّح است. اصطلاح دیگری که در میان مربیان رایج است، تعلیم و تربیت در قلمرو هنرها، از طریق هنرها، یا تربیت هنری است. اخیرا مربیان بیشتر درباره تربیت تخیّل صحبت میکنند. ماکسین گرین اصطلاح سوادآموزی زیبایی شناختی را به عنوان هدف تربیت زیبایی شناختی به کار برده است.
تاریخ اندیشههای مربوط به تربیت زیبایی شناختی
قصد من از مرور دیدگاههای تاریخ درباره هنر و تربیت زیبایی شناختی، این است که نشان دهم زبان و مسائل کنونی ما از کجا نشأت گرفته است. این برخورد نسبتا گزینشی، نشان دهنده تغییرات مهمی است که طی این قرن (قرن بیستم) در نظریههای مرتبط با هنر و در رویکردهای مربوط به تربیتِ زیباییشناختی رخ داده است. در این زمینه هیچ تلاش جامعی انجام ندادهام.
سنت کلاسیک
مدت زیادی است که معلوم شده، سنت کلاسیک یا سنت رئالیستی، که بر هنر به عنوان تقلید یا بازنمایی تأکید دارد، دیدگاهی بحث برانگیز است. افلاطون در «جمهوری» یک دلیل قوی ذکر کرده است که تربیت هنری ممکن است در بهترین حالت، بیمعنی، و در بدترین حالت، برای دانش حقیقی و اخلاق خطرناک باشد. به همین دلیل، افلاطون اظهار داشت که هنرمندان مهم یونانی باید به طور کلی از نظام تربیتی یونان به دور باشند. او آموزش آثار شاعران در سطوح پایینتر تعلیم و تربیت را جایز میشمرد، مشروط به اینکه قطعات رنجشآور حذف کردد. مسلما این قطعات باید از سطوح بالاتر تعلیم و تربیت حذف شوند. اگرچه تلاشهای فراوانی در طول سالها صورت گرفته است تا حملات افلاطون به شاعران و نمایشنامه نویسان توجیه شود، روشن است که افلاطون درباره ارزش تجربه شعری و نمایشنامهای تردیدهای جدی داشت.
افلاطون به این سبب هنرها را مورد حمله قرار میداد که آنها ظاهرا با تجویز اعمال غیر اخلاقی، جوانان را به تصحیح رفتار اخلاقی هدایت نمیکنند. علاوه براین، چون هنرها تصویر تحریف شدهای از واقعیت ارائه میدهند مورد حمله قرار گرفتهاند. هرچند افلاطون هنر را یک غریزه طبیعی برای بروز عواطف میدانست، در حقیقت، برخورد او با هنر تقلید از یک تقلید (چیزهایی که در جهان وجود دارد) بود. دلیل آن هم این بود که افلاطون اشیای این جهان را نسخه صور آرمانی (مُثُل) جهان ماورا میدانست. افلاطون در واقع تنها به شناخت این ایدهها و صور محض علاقهمند بود؛ دانشی که صرفا از طریق ریاضیات و فلسفه به دست میآمد. از اینرو، به نظر وی هنرها فقط تقلید، توهم، و آشفتگی را عرضه میکردند.
افلاطون با حمله به هنر، در حقیقت از نظام تربیتی یونان که نقش عمدهای به هومر(2) و هنرمندان میداد، انتقاد میکرد. اریک هاولاک(3) افلاطون شناس مشهور مینویسد:
املاً روشن است... که شاعران عموما، و هومر خصوصا، صرفا به عنوان مرجع آموزش علم اخلاق و مهارتهای اداری به حساب نمیآمدند، بلکه علاوه براین، از یک نوع جایگاه سازمانی در جامعه یونانی نیز برخوردار بودند. این جایگاه، در حقیقت مورد حمایت دولت بود؛ زیرا آموزشی را ارائه میکرد که نظام اجتماعی و سیاسی برای عملکرد مؤثر خود، بدان اتکا داشت. (1971، ص 27)
به یک معنا، هنر در جامعه یونان قدیم، تمام آنچه را که برای دانستن لازم بود، در برمی گرفت. آنها عبارت بودند از «دایرةالمعارفی از اخلاق، سیاست، تاریخ و فنآوری که هر شهروند کارآمد، باید آنها را به عنوان هسته تجهیزات آموزشی فرا بگیرد» (هاولاک، 1971، ص 26). هاولاک در این زمینه نشان میدهد که استدلال واقعی افلاطون به نفع برتری تربیت عقلانی و تبعیت تربیت زیبایی شناختی از تربیت اخلاقی است. نظریه وی در واکنش به آنچه او آن را یک دیدگاه افراطی تلقی میکند، حاوی احتیاطاتی در ارتباط با تربیت زیبایی شناختی است. اگر او امروز مینوشت، به نفع هومر و شاعران، بیشتر بحث میکرد، هرچند شدیدترین اعتراضاتش را متوجه برنامههای هنری رسانههای گروهی میساخت.
بحثهای افلاطون در خصوص هنر، حاوی مفهوم هنر به عنوان میمسیس(4) است، واژهای که اغلب برای بیان ماهیت هنر به کار رفتهاست. افلاطون از این واژه معانی متعددی اراده کرده است. پیش از هر چیز این واژه به روش خاصی از ترکیب یک سبک نمایشی در مقابل سبک صرفا توصیفی، اشاره دارد. واژه مذکور همچنین به اجرای یک هنرپیشه که ادای دیگری را در میآورد، یعنی تقلید نمایشی یا ایفای نقشی در مقابل تکرار ساده اطلاق میشود. به علاوه، میمسیس به فرایندی اشاره دارد که با آن کارآموز جوان آنچه را استاد گفته، تکرار میکند؛ فرایندی که به این واژه بُعد تربیتی میدهد. در نهایت این واژه به همان کار جذاب هنری، یعنی تقلید از دنیای «ایدههای ناب»، کل نمایش هنرمندانه و نیز فرایندی که در آن بینندگان با خیال مشخص میشوند، اشاره دارد.
صرف نظر از دیگر توصیفاتی که از هنر ارائه شده، باید اذعان کرد که مقدار زیادی از هنر دارای همین ماهیت تقلیدی یا نمایشی است. این تقلید یا نمایش را نباید مکانیکی محض انگاشت. به نحوی از هنرمند انتظار میرود که طبیعت را بهبود بخشد، آن را به گونهای متفاوت کند و برای جلب توجه ما، جنبههایی را برگزیند.
1. تقلید از پدیدارها و نمودهای طبیعی اشیا
در حالی که استدلالهای عقلانی افلاطون علیه هنر، به طور کلی رد شده است، بحثهای اخلاقیاش همراه با متافیزیک ایدهآلیستی او، اغلب در سخنان کسانی که به دلایل اخلاقی، پیشنهاد سانسور هنرها را میدهند، شنیده میشود. به نظر افلاطون، جوانان به دلایل اخلاقی، نباید در معرض بعضی از موسیقیها، ادبیات، مجسمه سازی و نقاشی قرار گیرند. با توجه به اینکه جوانان در بسیاری از فرهنگها و در تمامی شکلهای زندگی به هنر، موسیقی
و ادبیات دسترسی دارند، سانسور هنرها در مدارس، دارای توجیه ضعیفی است. یک دلیل قویتری که میتوان برای آموزش انواع هنرهای تقریبا اصیل ارائه داد، ترویج یک رویکرد دقیق به هنر و به زندگی است. همچنین باید خاطرنشان کرد که افلاطون با مبالغه پیرامون ارزش هنر در تربیت عقلانی و اخلاقی، به ستایش مبهم و دو پهلو از آن پرداخته است. منشأ اجتماعی دیدگاههای ارسطو پیرامون تربیت زیبایی شناختی نیز مهم است. نظریه هنری ارسطو به شرایط اجتماعیای بستگی داشت که در آن کارهای عملی و در نتیجه هنرهای دستی به وسیله بردگان انجام میشد. ارسطو بین هنرهای آزاد و هنرهای بردهای فرق میگذاشت؛ اولی فعالیتهای ذهنی بود و دومی فعالیتهای دستی، به هین دلیل، هنرهای زیبا مانند موسیقی، نقاشی و مجسمهسازی از سوی ارسطو در شمار هنرهای پَست قرار گرفت. پرداختن به این هنرها مستلزم انجام کارهای بدنی، تمرینهای دقیق، و نتایج آشکار است. به نظر ارسطو، جوانان باید موسیقی را فرا بگیرند، اما فقط به خاطر قدردانی از آن، هنگامی که از سوی بردگان و افراد حرفهای نواخته میشود؛ زیرا نواختن موسیقی هم به هنرهای آزاد مربوط است، هم به عمل حرفهای.
به نظر ارسطو میتوان به بچهها آشپزی را هم آموخت. بنابراین، در طرز تفکر ارسطو، هرچه فعالیت ذهنیتر باشد، در مقیاس فعالیتهای انسانی بالاتر است. تنها از طریق فعالیت ذهنی است که افراد مستقل و خودکفا میشوند، در صورتی که فعالیت دستی یا عملی، انسان را برده و فرمانبردار نگه میدارد. چنان که خواهید دید، جان دیویی به سوگیریهای اجتماعی و فلسفی این دیدگاههای ارسطو اشاره کرده است.
ارسطو نیز همچون افلاطون هنرهای زیبا را دارای ماهیت تقلیدی میداند. هرچند ارسطو دیدگاه افلاطون را در زمینه هنر به عنوان رونوشتِ رونوشت(5) نمیپذیرد، اما عقیده دارد که هنرمند به درون عنصر آرمانی یا کلی اشیا نفوذ کرده و آنگاه آن را به شکل عینی موردتقلید یا نمایش قرار میدهد. علاوه براین، به نظر ارسطو ارزش شعر از ارزش تاریخ بیشتر است؛ زیرا شعر به کلیات میپردازد، در حالی که تاریخ به جزئیات. ارزش تربیتی شعر در این حقیقت است که شاعران با افراد یا رفتارهای عینی سر و کار ندارند، بلکه با انواع افراد و رفتارها سر و کار دارند. لذا یک اثر عینی هنری ما را به یک نوع یا صورت کلی مرتبط میکند. ارسطو همچنین معتقد است که تقلید کردن از طبیعت و نیز لذت بردن از کارهای تقلیدی برای ما امری طبیعی است. بنابراین، التذار و تقلید از هومر واقعا از ما انسانهای بهتری میسازد.
ارسطو اظهار میداشت که در هنرها یک ارزش اخلاقی و تربیتی وجود دارد. او توصیه میکرد جوانان نقاشی را بیاموزند تا قضاوت صحیحتری درباره آثار هنرمندان داشته باشند. او همچنین عقیده داشت که موسیقی باید در تعلیم و تربیت جوانان گنجانده شود؛ زیرا میتواند منش را شکل دهد. با این حال، تأکید ارسطو بر ارزش تربیتی هنر موجب نمیشود که وی جنبه تفریحی آن را نادیده بگیرد.
نظریه ارسطو درباره هنر، مفهوم مهم تخلیه هیجانی(6) را شامل میشود، که عده زیادی آن را دارای دلالتهای تربیتی عمیق میدانند. اگرچه درباره این مفهوم مطالب زیادی نوشته شده بود، اما عقیده همگان بر این است که تخلیه به رفع موقتی هیجانات مربوط به ترحم و ترس اشاره دارد (کاپلستون 1953، ص 367). هدف از کارهای هنری غمانگیز، برانگیختن حس دلسوزی و ترحم در ارتباط با رنجهای قهرمان داستان است تا این هیجانات از طریق مفرّی لذتبخش و بیضرر، تسکین یابد. به نظر ارسطو این عواطف حداقل وقتی به صورت افراطی ابراز شوند، خطرناکند. به عقیده ارسطو موسیقی همچون سایر هنرها میتواند در خدمت تربیت، تصفیه، یا التذار عقلانی و نیز آرامش و تفریح بعد از کار بدنی باشد.
در نتیجه، سنت کلاسیک در باب تربیت زیبایی شناختی، نظریه پیچیدهای است. این نظریه، اثرات نیرومند هنرها را در تعلیم و تربیت و فرهنگ تصدیق میکند. توجیهات گوناگونی برای حیات هنرها ارائه شده، که از جمله آنها:
تفریحی، عقلانی، اخلاقی است. هنرها به روح انسان حیات دوباره میبخشند. آنها چیزهایی را درباره این جهان به ما میآموزند.
هم افلاطون و هم ارسطو علاقهمند بودند هنرها به گونهای آموخته شوند که تربیت اخلاقی را ترویج کنند. هنرها نوعی تعلیم و تربیت برای عواطف و هیجانات تدارک میبینند. دیدگاه افلاطون در خصوص سانسور هنرها در تعلیم و تربیت جوانان، گواه اعتقاد وی به توانایی هنرها در شکل دادن به افراد و فرهنگها است.
افلاطون و ارسطو در تأسیس شالودههای هنر، یک نظریه هنری رئالیستی را مطرح کردند. هنر، تقلید یا بازنمایی واقعیت است. در حالی که به نظر افلاطون، هنر تقلید از صور آرمانی است، ارسطو معتقد است هنر تقلید از ماهیت اشیای واقعی است. نظریههای آنها دوبارهسازی مکانیکی واقعیت را موجب نمیشود؛ زیرا آنها تا حدودی به خلاقیت هنرمند اذعان دارند. دست کم به نظر ارسطو، وظیفه یک هنرمند این بود که بدون وارونه جلوه دادن واقعیت، آن را بهتر ارائه دهد.
اگرچه سنت کلاسیک در زمینه هنر عموما به وسیله سایر سنتهای نسلهای بعد کنار گذاشته شده، اما سنت کلاسیک، در قرون جدید دیدگاهی را پیدا کرده است. سنت کلاسیک به ویژه در اروپا نیرومند شده است. توجه به صور، اندیشههای جای گرفته در صور، و جنبه بازنمایی بخش عمده هنر جدید، از شاخصهای سنت کلاسیک است. سنتهای کلاسیک به آزادی عمل تخیّل توجهی ندارند. آنها همچنین مدعیاند که کارهای هنری باید با قوانین ثابت یا مطابق الگوهای کلاسیک داوری شوند.
چالشهای سنت کلاسیک
نظریه رئالیستی یا بازنمایانه درباب هنر، دست کم تا آغاز قرن هیجدهم یک نظریه غالب بود. به هرحال، برای مدت زمانی طولانی مشخص شده بود که هنرِ شعر غنایی نمیتواند به آسانی به عنوان یک هنر تقلیدی مطرح باشد. در نوشتههای روسو، اولین معارضه واقعی با سنت کلاسیک به خوبی مشاهده میشود. او به هنر به عنوان توصیفی از جهان نمینگریست، بلکه آن را طغیان عواطف و احساسات میپنداشت. لذا هنر رئالیستی جای خود را به هنر اختصاصی(7) یا هنر اظهاری(8) داد. زیبایی به عنوان تقلید، در دیدگاه رمانتیکی هنر، هدف ثانوی و عرضی هنر شده بود. هنر به عنوان اظهار عواطف از سوی ژرمن هردر(9) و گوته(10) نیز مطرح شد. دیدگاه رمانتیکی هنر به ردّمعیارها و الگوها گرایش داشت. در این دیدگاه، هنر را نه یک امر تقلیدی، که یک الهام میپنداشتند. زیبایی، کار بینظیر و یگانه یک نابغه است.
هرچند بعضی از هنرمندان در این دوران تنها به عنصر اظهاری علاقهمند بودند و نظریه تقلیدی بودن هنر را نمیپذیرفتند، دیگران تأکید میکردند که هنر اظهاری نیز برای تحقق خود به یک عنصر مادی یا تکوینی نیازمند است. شهود(11) هنرمند باید در یک عنصرمادی خاص مجسم شود (کاسیریر(12) 1994، ص 156). لذا آنچه از این دیدگاه استفاده میشود این است که هنر هم اظهاری است و هم بازنما.(13)
فیلسوفی که تلاش کرد تا ذهنیت و عینیّت، ماده و صورت و تقلید واظهار را با هم تلفیق کند امانوئل کانت بود، که بدین منظور هنر را به عنوان قلمروی مستقل مطرح کرد.
کاسیریر مینویسد: تا زمان کانت، یک فلسفه زیبایی، همیشه تلاش میکرد تا هنر را تا حدّ یک قضاوت بیگانه تنزل دهد. کانت اولین کسی بود که در کتاب «نقد قوه حکم»(14) خویش دلیل روشن و متقاعد کنندهای درباره استقلال هنر ارائه داد. تمام نظامهای پیشین یکاصل هنری را در درون قلمرو معرفت عملی یا زندگی اخلاقی دنبال میکردند.
تلاش کانت و سایر اندیشمندان عصر روشنفکری این بود که نشان دهند انسانها به واسطه اعمال نیروی ذهنی خود بر روی اشیای مادی شخصیت خویش را میسازند. این بینش که اشخاص معرفت خویش را میسازند، احساسات خود را کنترل میکنند و تاریخ خود را میسازند، ما را به این نظریه زیبایی شناختی میرساند که هنر، کار خلاّقی است که ماهیت واقعی جدید خود را اظهار میدارد.
این دیدگاه هنری جدید، به سبب برخورداری از نیروی بالقوه فرهنگی تربیتیاش نیز مورد توجه قرار گرفته است. فردریش شیلر(15) هنرمند و فیلسوف آلمانی در کتاب «مکاتباتی پیرامون تربیت زیبایی شناختی»(16) که در طول سالهای انقلاب فرانسه نوشته شده، نقش هنر را در زندگی و فرهنگ انسان، بررسی کرده است. شیلر در هنر نیرویی یافت که میتواند کششهای طبیعت انسان را با فرامین عقل آزاد ترکیب کند، و بین سائقههای حسی و فرامین اخلاقی تعادل ایجاد کند. او در حالی که متحیّر بود کدامیک از نیروهای جامعه به تحقق حقوق بشر و آزادی کمک میکنند و نه به خشونت و ترور، هنر را همچون نیرویی مطرح کرد که میتواند کششهای گوناگون انسان را با مجموعهای از عقاید مخالف که یک ملّت را در مواجهه با بحرانهای اجتماعی و فرهنگی حفظ میکند، متحد سازد. به نظر او، هنر از عهده این کار برمیآمد؛ زیرا به وسیله رشد میل به نمایش، نمونههایی جاودانی به مردم نشان میدهد. نمایش این توانایی بالقوه را دارد؛ زیرا انسانها را قادر میسازد تا از وجود صرفا جسمی و مادی فراتر بروند، لذا هنر در بینش ایدهآلیستی وی عاملی حیاتی برای شکل دادن یک انقلاب سیاسی است. سؤالی که اغلب پیرامون نظریه شیلر مطرح شده این است که آیا او در تعلیم و تربیت، زیباییشناسی را بر اخلاق ترجیح میدهد یا خیر، آیا قانون
اخلاقی باید تابع اقتضائات زیبایی و هنر باشد؟ والتر گراسمن(17) اظهار میدارد که شیلر زیباییشناسی را فوق اخلاق قرار نمیداد. به نظروی، شیلر معتقد است که:
تربیت زیبایی شناختی از هر شخص یک انسان میسازد، انسانی که تمام مواهب زندگی را در اختیار دارد، اما ذرهای از آنچه حکم عقل ایجاب میکند تخطی نمیورزد. اینگونه تعلیم و تربیت، به خاطر ساختن انسانهای آزاد، از ضروریات است؛ انسانهایی که فرامین این حاکم (عقل) را چنان جذب کردهاند که به صورت طبیعت ثانوی آنها درآورده است (1971، ص 40).برخلاف نقش متعالیای که شیلر برای زیباییشناسی قایل بود، هربرت اسپنسر(18) مربی بریتانیایی قرن نوزدهم در کتاب «تربیت: عقلانی، اخلاقی و جسمانی»، هنر را دریر پنج سطح برنامه درسی مدارس قرار داده است: تعلیم و تربیت برای صیانت انسان، تعلیم و تربیت برای تأمین نیازمندیهای زندگی انسان، تعلیم و تربیت برای تأدیب و منضبط سازی بچهها، تعلیم و تربیت برای حفظ روابط اجتماعی و سیاسی، تعلیم و تربیت برای اوقات فراغت. در حالی که او به اهمیت هنر به عنوان بخشی از اوقات فراغت زندگی انسان اذعان داشت، اظهار میکرد که آنها (هنرها) باید تنها بخش مربوط به اوقات فراغت تعلیم و تربیت را اشغال کنند.
دستآوردها، هنرهای زیبا، ادبیات مربوط به زیباییشناسی، و تمام چیزهایی که به نظر ما یک تمدن شکوفا را میسازند، باید کاملاً وابسته به دانش و انضباطی باشند که تمدن در آنها قرار میگیرد. آنها همان طور که بخش فراغت زندگی خود را به خود اختصاص میدهند باید بخش اوقات فراغت تعلیم و تربیت را نیز به خود اختصاص دهند (1903، صص 74 ـ 75).
با توجه به این عقیده اسپنسر که علم تجربی به تنهایی ارزندهترین دانش را فراهم میکند، به راحتی میتوان فهمید که چگونه او هنرها را به بخش اوقات فراغت زندگی انسان محدود میکرد. نظرات او از سوی بعضی افراد در هر عصری، مورد استفاده قرار گرفته است.
تربیتِ زیبایی شناختی و جان دیویی
همانگونه که جان دیویی سنن کلاسیک در باب ماهیت تربیت عقلانی و اخلاقی را به چالش طلبید، نسبت به نقش هنر در تعلیم و تربیت نیز اندیشههای انتقادی و تازهای ارائه کرد. در آغاز حرفه تربیتیاش هنرهای دستی و زیبا نقش مهمی در مدرسه آزمایشگاهی(19) که ویشیکاگو ایجاد کرده بود، ایفا میکردند. این مدرسه اطلاعات و تجربیات گستردهای را در زمینه هنر فراهم میکرد: هنرهای تجسمی ـ هم زیبا و هم عملی ـ موسیقی، نمایش، و ادبیات. آرمان او این بود که هنرها باید «نقطه اوج آرمانگرایی و منتها درجه پالایش تمام کارهایی را که برعهده دارند، ارائه دهند». (مِیهیو(20) و ادواردز(21) در برنستاین(22)، 1967، ص 1361). کاملترین نقطه نظرات فلسفی جان دیویی پیرامون هنر در کتاب هنر و تجربه(23) (1934) یافت میشود. این کتاب با نقد معمول دیویی از سنت کلاسیک یونانی آغاز میشود. دیویی با تمایز کاملاً دقیق یونانیان بین امور نظری و امور عملی و تحقیر امور عملی مخالفت میکرد. به نظر دیویی، یونانیان با تحقیر امور عملی ارزش کل تجربه انسانی را دست کم میگرفتند. اگرچه افلاطون تمام هنرها را نسبت به مشاهده صور آرمانی در مرتبه نازلتری میپنداشت، اما ارسطو هنرهای عملی را نسبت به مشاهده، پستتر میدانست. به نظر یونانیان بالاترین مشکل معرفت مشاهده بود. از نظر دیویی این فعالیت عملی و زیبایی شناختی بود که توسط فکر کنترل میشد. دیویی بین امور عقلانی، زیبایی شناختی، و عملی رابطه تنگاتنگی میدید.
برخلاف دیدگاه کلاسیک، او اظهار میداشت که:
دشمنان زیباییشناسی نه امور عملیاند و نه امور عقلانی. دشمنان آن عبارتند از: یکنواختی، غفلت کردن از نقاط ابهام، تبعیت نمودن از قرار داد در عمل و در رویه عقلانی. پرهیز شدید، تبعیت اجباری و وابستگی از یک سو و پراکندگی، عدم انسجام و افراط کاری بیهوده از سوی دیگر، انحرافاتی هستند که در نقطه مقابل یکپارچگی تجربه قرار دارند(1934، ص 40).
دیویی در کتاب هنر و تجربه(24) دو تعریف از هنر ارائه داده است. در تعریف مبسوط وی هنر با تجربه انسان تقریبا یکسان فرض شده است؛ زیرا عقیده دیویی این است که ویژگی زیباییشناسی به یک تجربه خاص محدود نیست، بلکه تمام تجربیات میتوانند این ویژگی را داشته باشند. در این ارتباط هنر به کیفیت تولید، اجرا، و نقطه اوج در تمامی تجربیات اشاره دارد. هدف مردم این است که تمام تجربیات را به گونهای هنرمندانه و زیبایی شناسانه درآورند. تجربه زیبایی شناختی فقط در درجه، با سایر تجربیات انسان
فرق میکند و نه در نوع. چیزی که یک تجربه را به طور مشخص زیبایی شناختی میکند فایده و هدفی است که تجربه را کنترل میکند؛ به طوری که یک هنرمند تصمیم میگیرد تجربهای را تولید کند که به خاطر جمال زیبایی شناختیاش، لذتبخش باشد. هنر از نظر دیویی هم یک رویداد طبیعی است و هم کامل شدن طبیعت.
همگام با این تعریف کلی از هنر، دیویی معنای قدردانی(25) را در تعلیم و تربیت توسعه داد. تخیّل نه تنها در هنرهای زیبا، بلکه در تمام فعالیتهای انسان باید به کار گرفته شود. او استفاده افراطی از قصههای پریان، افسانهها، نمادهای خیالی، و شعر در پرورش تخیل را به قیمت مشارکت جدّی در طیف کاملی از فعالیتها، تقبیح کرد. از سوی دیگر او به پرورش تخیّل از طریق فعالیتهای دستی و تمرینهای آزمایشگاهی بها میداد.
در زمینه این تعریف کلی، دیویی هیچ فرق روشنی بین هنرهای سودمند یا صنعتی و هنرهای زیبا نمیگذاشت. هر دو نوع هنر، عواطف و تخیّل را به کار میگیرند، به یک روش یا مهارت نیاز دارند، متضمن سازگاری ابزارها با موادّند، همراه با استکمال هستند، و حاوی فن میباشند. دیویی دیدگاه خود را درباره قدردانی، وقتی ارائه داد که آن را به عنوان ارتقای صفاتی که تجربیات ما را جذّاب، مناسب، و لذتبخش میسازد، توصیف میکرد. قرار گرفتن در معرض آثار هنری، ملاکهایی عالی در اختیارمان میگذارد که میتوانیم براساس آنها قضاوتهای خود را در زندگی روزمره شکل دهیم. تجربه آثار هنری ما را نسبت به تجربیات موجود قانع نکرده و ما را ترغیب میکند تا به دنبال چیزی باشیم که اصیلتر و شرافتمندانهتر است. هنرها:
عمق و دامنهای از معنی را در تجربیات آشکار میکنند که ممکن است از منظر دیگر سطحی و پیش پا افتاده باشد، بدین معنا که آنها ابزار بصیرت را کامل میکنند. علاوه بر این در کاملترین سطح، آنها تمرکز و کمال عناصر خیر را ارائه میدهند، که از منظر دیگر پراکنده و ناقص هستند. آنها عناصر لذتبخشی را انتخاب کرده و بر آن تأکید میکنند که هر تجربهای را مستقیما لذتبخش میسازد. آنها وسایل تفنّن تعلیم و تربیت نیستند، بلکه از قبیل اظهارات قویای هستند که به هر تعلیم و تربیتی ارزش میدهند (1916، ص 238).
دیویی همچنین به معنای اختصاصیتری برای زیباییشناسی پی برد که بر آثار هنری به عنوان محصولات نهایی تأکید داشت. اما اصرار داشت که فعالیت هنرمند را باید در ارتباط با فعالیت هر شخص دیگر ملاحظه کرد. لذا در نظر او یک کار هنری، صرفا مجسمه فیزیکی، نقاشی کردن، آهنگسازی نیست، بلکه علاوه بر آن، تجربه این اثر هنری فیزیکی نیز هست؛ به گونهای که یک اثر هنری، هر زمان که از لحاظ زیباییشناسی تجربه شود، قابل خلق مجدد است. مفاهیم و ارزشهایی که از طریق یک اثر هنری بیان میشوند، میتوانند بارها تجربه شوند. این دیدگاه درباره هنر بر قدرت یک اثر هنری برای اظهار کردن و نیز برای ارتباط برقرار کردن، تأکید دارد.
دیویی نوشت: در نهایت، آثار هنری تنها رسانه برقراری ارتباط کامل و بدون مانع بین یک انسان و انسان دیگر هستند که میتوانند در جهان مملو از شکافها و دیوارهای محدود کننده تبادل تجربیات، یافت شوند (1934، ص 105).
این نیروی ارتباطی، شالوده نیروی عظیم هنر را در رشد تمدن بشری تشکیل میدهد. دیویی مانند شیلر هنر را ایفا کردن یک نقش اخلاقی مهم از طریق فرافکنی و ارائه تخیّلی آرمانها میپنداشت. او بر خلاف افلاطون میتواند ادعا کند که همه پیامبران اخلاقی بشر همیشه شاعران بودهاند، هرچند آنها با زبان شعر آزاد و یا داستان صحبت میکردند. (1934، ص 348). هنرها مفهوم هدف را در یک جامعه زنده نگه میدارند و اغلب، نیروی غلبه بر ساختارهای موجود را تأمین میکنند.
دیویی هنرمندان را بیش از اندازه تمجید میکرد؛ زیرا نقش آنها را به عنوان نقّادان جامعه بالاتر از نقش فلاسفه میدانست. او خاطرنشان میکرد که هرچند فلاسفه به طور مستقیم و خودآگاهانه، از جامعه انتقاد میکنند، اما هنرمندان منتقدان نیرومندتری هستند؛ زیرا تعلیمات آنها به صورت مستقیم نیست، بلکه با افشاگری و از طریق دید تخیّلی برخاسته از تجربه تخیّلیِ (و نه حکم ثابت) مرتبط با امکاناتی است که با شرایط واقعی مغایرت دارند. وقتی درک امکانی که ممکن است تحقق نیابند یا تحقق یابند، در مقابل شرایط واقعی قرار بگیرد، عمیقترین انتقادات نسبت به شرایط واقعی است... دید تخیّلی محض موجب پدید آوردن امکاناتی میشود که با بافت امکانات واقعی درهم میآمیزند. (1934، ص 348، 329).
دیویی آنگاه که از تلاشهای سرمایهداری در زمینه رابطه بین هنر و زندگی معمولی انتقاد میکرد، نقش انتقادی خود را به عنوان یک فیلسوف ایفا مینمود. به عقیده او سرمایهداری مسؤول پیدایش فرهنگ موزه است که در آن هنر با ثروت و فرهنگ برتری جویی درآمیخته است. موزهها هنر را از جوامع طبیعی و تجربه همگانی دور نگه میدارد. به عقیده او تلاشهای فرساینده و تدریجی سرمایهداری در محل کاری که او آنجا را عاری از هرگونه زیبایی در خور تجربه انسان مییافت، نیز مشاهده میشد. هنر، نه تنها باید در دسترس همه قرار داشته باشد بلکه باید در تمام روابط و نهادهای اجتماعی نفوذ کند.
تربیت زیبایی شناختی
دیویی قبلاً در کتاب دموکراسی و تعلیم و تربیت(26) (1916) از رابطه بین هنر و تعلیم و تربیت بحث کرده بود. او اظهار
داشت که یکی از اهداف هنر، ایجاد تغییرات در جهان است. فعالیتهای هنری حقیقی، احساسات یا تخیّلاتی محض برای تحریک خیالپردازیهای نامتعارف یا دلخوشیهای عاطفی نیستند. آنها با دگرگونی اشیا ارتباط دارند. دیویی در تعلیم و تربیت از جدایی و بیاعتنایی دوجانبه انسان عملی و انسان نظری یا فرهنگی، جدایی هنرهای زیبا و هنرهای صنعتی انتقاد میکند (صص 135 ـ 136). دیویی همچنین به ارزش نقش بازآفرین هنر اذعان میکرد. هنر زمینه بروز استعدادهای انسان را فراهم میکند. دیویی نتیجه گرفت که: تعلیم و تربیت، هیچ مسؤولیتی جدیتر از تدارک امکانات کافی برای لذت بردن از اوقات فراغت ندارد، این مسؤولیت نه تنها به خاطر به دست آوردن سلامت فوری است، بلکه در صورت امکان بیشتر به خاطر اثرات ماندنی آن بر عادات ذهن است. پس هنر پاسخ به این نیاز است (1916، ص 205).
به نظر دیویی حتی کار هم میتواند هنر باشد، به شرطی که با ویژگیهای بازی هنرمندانه انجام شده باشد.
دیویی هنر را بخش جداگانهای از برنامه درسی مطرح نمیکرد، بلکه به عکس، آن را یکی از ابعاد هر کاری میدانست که در مدرسه انجام میشد. او اظهار میداشت که اگر هنر جداگانه آموزش داده شود، دانشآموزان موفق خواهند شد کارهای هنری بهتری انجام دهند، اما احساس میکرد که رویکرد هماهنگ به کار برده شده در مدارس خود وی رضایت خاطر عاطفی و فردی بیشتری را فراهم میکند. لذا به نظر دیویی تربیت زیبایی شناختی در وهله اول برای التذاذ، اظهار و پالایش تجربیات انسان است.
نظریهای که دیویی پیرامون هنر مطرح کرد، انتقاد دقیق سی.ام.اسمیت(27) (1971) را که معتقد بود که نظریه وی نمیتواند شالودهمناسبی برای تربیت زیبایی شناختی ایجاد کند، در پی داشت. او اظهار داشت به دلیل اینکه تجربه زیبایی شناختی از سوی دیویی تا حدّ تجربه معمولی انسان تنزل یافته، هیچ ماده درسی مشخصی برای آموزش هنر وجود ندارد. علاوه بر این، توصیف اختصاصیتر دیویی از هنر، به عنوان یک کار هنری، در نهایت به یک تجربه خصوصی و درونی منجر میشود که از لحاظ آموزشی فایدهای ندارد. او همچنین نتوانست بفهمد که چگونه دیدگاههای دیویی در زمینه هنر میتواند با تأکیدات اساسی او بر تفکر تربیتی و اجتماعیاش، یعنی هوش و ماهیت ابزاری آن، رشد و استمرار تجربه، و کسب معانی مشترک از طریق تعامل اجتماعی هوشمندانه و آگاهانه، تطبیق کند.
برای ارزیابی عقاید و نظریات دیویی پیرامون هنر و تجربه، باید آنها را در چارچوب شرایط زمانی او در نظر گرفت. دل مشغولی عمده وی در فرهنگی که تنها عقل نظری ارزشمند و معتبر است، این بود که استمرار بنیادین کل تجربه و هوش انسانی، نقش تخیّل در یک نظریه منسجم در باب هوش و ابعاد اجتماعی هوش را نشان دهد. به علاوه، او زمانی این مطالب را مینوشت که هنرهای زیبا بخشی از تعلیم و تربیت بودند. امروزه برای پدید آوردن رویکردی از نوع رویکرد دیویی به تربیت زیبایی شناختی، باید وضعیت متفاوتی به وجود آید تا دیدگاههای دیویی پیرامون تربیت زیبایی شناختی با آن تناسب داشته باشد. با این حال، باید اعتراف کرد که دیدگاه دیویی در باب هنر، به عنوان چیزی که در درجه اول، مطلوبیتِ بالذّات و فقط در درجه دوم، مطلوبیت بالعرض دارد، با یکی از فرضهای اساسی فلسفه عملی او، که بالاترین ارزش را به سودمندی میدهد، مغایر است.
تعلیم و تربیت از طریق هنر: هربرت رید(28)
فیلسوف انگلیسی، هربرت رید، باعث اصلی توجه بیشتر به هنر در ابتدای قرن حاضر بود. وی در کتاب «تعلیم و تربیت از طریق هنر» (1955، ویرایش سوم) به گرایشهای موجود در جامعه و تعلیم و تربیت نوین که خودجوشی، آزادی و بیان هنرمندانه را سرکوب میکند، اعتراض داشت. او اظهار داشت:
سرّ بیماریهای مشترکمان را باید در جلوگیری از توانایی خلاّقِ خودجوش افراد جستوجو کنیم. فقدان خودجوشی در تعلیم و تربیت و سازمان اجتماعی، به از هم پاشیدگی شخصیت مربوط است که نتیجه مصیبت بار پیشرفتهای اقتصادی و صنعتی و فرهنگی از زمان رنسانس بوده است. (1959، ص 201)
به نظر وی برای مقابله با این پیشرفتها، هنر باید به صورت یک دلمشغولی اساسی آموزشی در تمام موضوعات درسی درآید؛ هنر به افراد کمک میکند عمیقا بفهمند، و هنر میتواند به رشدیک مفهوم اخلاقی صحیح کمک کند.رید نظریه هنر را به عنوان کار پراحساس در تعلیم و تربیت، به کار میبرد. او نیز مانند دیویی به نفع دیدگاهی از هنر استدلال میکرد که تمام موضوعات درسی را تحت تأثیر قرار میداد. او اظهار داشت:
... تربیت کلی تا آنجا که من میشناسم، به سرنوشت موضوعات انفرادی بیاعتناست، زیرا فرضیه بنیادیاش این است که هدف از تعلیم و تربیت رشد ویژگیهای کلیِ شناختی و اجتماعی است؛ ویژگیهایی که حتی در ریاضیات و جغرافی نیز اساسیاند. (1958، ص 221)
به عقیده رید، هنر چیزی شبیه به یک روش کلی است که از طریق هر موضوعی میتوان آن را آموخت.
هنر در نظر رید در وهله اول در مورد آثار هنری به کار نمیرود، بلکه در مورد فعالیت ذهن به کار میرود که این آثار را به وجود آورده و درک میکند. این فعالیت عاطفی صور یا ماهیات اشیا است؛ از طریق این شهود، انسان از اشیا آگاه
میشود، چنانکه گویی اولین بار با آنها برخورد کرده است. به نظر رید، از آنجا که هنر، ابزاری برای کشف خویشتن نیز هست، یکی از اهداف تعلیم و تربیت را، که کمک به افراد برای روشن ساختن عواطف و کشف خویشتن است، تأمین میکند.
چون رید هنر را اساسا یک نوع بازی میدانست، برای نمودهای هنری کودکان ارزش بسیاری قایل بود و نسبت به تحمیل الگوهای واقع گرایانه بزرگسالان به آنها هشدار میداد. دیدگاههای او درتأکید بر هنرتخیّلی کودکان در مدارس مؤثر بود.
انتقاداتی به طرحهای پیشنهادی رید صورت گرفته است (پارسونز، 1971). رید بیش از حدّ مدعی شهود عقلانی و اخلاقی کودکان بود. برای مؤثر واقع شدن این شهود، باید شناخت عقلانی نظاموار و شناختی از قوانین اخلاقی به وجود آید. به نظر میرسد که رید نسبت به خصلت عام دانش و اخلاق بیاعتنا بود و ایمان زیادی به توانایی کودکان برای دستیابی آسان به دانش صحیح و رفتار اخلاقی داشت. هرچند تردیدی نیست که رید دیدگاهی نسبتا رؤیایی از افراد مطرح میکرد، اما طرحهای او در زمینه ارزش هنر، به عنوان اعتراض علیه محدودیتهای موجود در جامعه نوین، هنوز ارزشمندند.
این چشمانداز تاریخی مختصر درباره هنر با عنایت خاص به نویسندگانی که بر تربیت هنری تأکید کردهاند، زمینه بحث معاصر پیرامون تربیت زیبایی شناختی را فراهم میکند.
بحثهای معاصر پیرامون تربیتِ زیبایی شناختی
نظریههای مربوط به هنر
جستوجو در خصوص نظریهای که بتواند ماهیت هنر را تبیین کند تا عصر ما ادامه دارد. با این حال، بعضی از به وجود آوردن نظریهای واحد که بسیاری از اشکال هنر از قبیل: هنر باستانی، احساسی، نشانگرا،(29) مدرن، فوق مدرن، هنر پاپ(30)، و بسیاری از اشکال دیگر را شرح دهد، ناامید شدهاند. آیا نظریهای درباره هنر وجود دارد که انواع مختلف هنر مانند: موسیقی، نقاشی، مجسمهسازی، معماری، و نمایش را توضیح دهد؟ همچون دیگر حیطهها، هر نظریهای جنبههایی از واقعیت را بیان کرده، سایر جنبهها را با توصیفی ضعیف وا مینهد. شاید مفید باشد که به طور منظم به نظریههای گوناگونی که ارائه شده است، نظری بیفکنیم. شناخت این نظریهها شیوههای پرداختن به هنرهای مختلف را در اختیار مربیان قرار میدهد. ارزش هر نظریه آن است که بر یک چشمانداز مهم تأکید دارد که در چارچوب آن، هنر درک و ارائه میشود. هریک از این نظریهها را میتوان به یک دیدگاه کلی فلسفی مربوط ساخت.
پیشتر درباره نظریههای تقلید و بازنمایی باستانگرایی و نوباستانگرایی، که به واقعگرایی هنری نیز شهرت دارد، به قدر کافی بحث شد. این نظریه با واقعگرایی فلسفی موجود در نئوتومیسم ژاک مارتین(31) یا نظریههای متافیزیکی آلفرد وایتهد ارتباط دارد. نمایشنامهها و مجسمهسازی باستانی را میتوان به عنوان تقلید یا بازنمایی آهنگها و واقعیتهای جهانی و انسانی در نظر گرفت. با پرداختن به این کارهاست که ما اغلب احساس میکنیم در محضر واقعیت اصیل هستیم. این نظریهها از حیث تأکید بر چنین کاری ارزشمندند. در حالی که چنین نظریههایی برای فهم نیروی تخیّل جایگاهی در نظر میگیرند، اما بر فعالیت آزاد تخیّل تأکید نمیکنند. تخیّل باید به وسیله قوانین عقل، مکان، و زمان هدایت شود.
دومین نظریه هنری که در بخش قبل مطرح شد، نظریه احساسی یا اظهاری هنر است که بر الهام و تخیّل هنرمند تأکید میکند و هنر را ظهور احساسات و عواطف هنرمند تلقی میکند. این نظریه به بهترین وجه شعر غنایی و بسیاری از هنرهای جدید را تبیین میکند. در خصوص نظریه اظهاری هنر، چند بیان فلسفی ارائه شده است. نظریه فلسفی اثباتگرایی منطقی، گزارههایی را که پیرامون هنر مطرح شده به شیوهای عاطفی تفسیر میکند. آیِر (1946، فصل 6) از نظریه عاطفی هنر حمایت میکند که بر طبق آن گزاره «نقاشی خوب است» احساس رضایت برانگیخته شده در فرد را بیان میکند. این نظریه به تبیین تنوع وسیع ملاکهای زیبایی شناختیِ اعصار، فرهنگها و اشخاص، کمک میکند. این نظریه، ملاکهای عینی مانند هماهنگی صوری یا نیروی اظهاری را مورد توجه قرار نمیدهد. به علاوه این نظریه، بین تجربه زیبایی شناختی و تجربه اخلاقی تفاوتی نمیگذارد. در حالی که این رویکرد به روشنسازی مقداری از زبان ما درباره تجربیات زیبایی شناختی کمک میکند، اما به هیچ وجه در ماهیت تجربه هنری تعمّق نمیکند تا نقش آن را در حیات افراد و فرهنگها مورد کندوکاو قرار دهد.
رویکرد فلسفی دیگری که هنر را اساسا از دیدگاه اظهاری تبیین میکند، پدیدارشناسی(32) و وجودگرایی(33) است. هرچند این نظریهاساسا بر تجربه ذهنی تأکید دارد؛ به بعضی از عناصر موجود در اشیا، آنگونه که ادراک میشوند، نیز اهمیت میدهد. مبنای فهم تجربه زیبایی شناختی در تبیین هایدگر از دانستن، که مرکب از سه فعالیت است، یافت میشود و عاطفه، فهم و اظهار افراد باید در معرض تجربهای باشند که از طریق احساسات جریان مییابد. برای تحقق چنین امری، یابد در معرض حالات، ادارکات و اظهارات قرار گرفت. پس از آن ما به درک متعلق احساساتمان نایل میآییم. و در نهایت آنچه را که درک کردهایم، اظهار میداریم. این فعالیتها ممکن است به طور همزمان رخ دهند (کالین(34)، 1971، صص 151 ـ 152؛ کالین 1991). برای فهم دانش انسانی، که
شامل دانش زیبایی شناختی نیز میشود. از دو مغالطه باید اجتناب کرد: یکی از آنها، مغالطه قصدی است؛ بدین معنا که مفهوم هرچیزی همان است که ما از آن قصد میکنیم. دیگری، مغالطه عاطفی است؛ بدین معنا که پاسخ ما به آثار هنری صرفا یک پدیده ذهنی است که منشأ آن فعل و انفعالات درونی ماست (کالین، 1974، دِنتون(35) ،ص 59).
از دیدگاه کالین، اهمیت یک اثر هنری را اظهار کنندگی محسوس آن تعیین میکند، که بر مبنای نظم واقعی خصوصیات ادراکی شکل گرفته است (1974، ص 59).
کالین از معلم نیز به عنوان هنرمند یاد میکند. معلم مانند یک هنرمند با دنیای دانشآموز و آنچه وی اظهار میکند، و با قرار دادن فرصتهای ابراز وجود به دانشآموزان در ارتباط است. وظیفه یک معلم هنرمند در عبارت زیر بیان شده است:
وظیفه او این است که با کنترل کردن ارتباط بین آزادی دانشآموز ـ که باید دنیای خود را اظهار کند ـ و خودش به عنوان اولین ارزیاب انتقادی، به ویژگیهای تجربه یادگیری، نظم ببخشد. (1974، ص 50)
یکی دیگر از نقشهای معلم، به عنوان یک نقّاد این است که دارای سؤالات خاصی برای طرح کردن درباره اظهارات هنری است.
ماکسین گرین(36) (1981) نیز از یک تفسیر پدیدار شناسانه از تجربه زیبایی شناختی طرفداری میکند، اگرچه او اصرار دارد که دیگر دیدگاهها مانند تقلیدی و اظهاری نیز ضروری هستند. به نظر او هنر زیبایی شناختی، قلمرو یا حیطه مشخصی است که جهان در آن تفسیر میشود. گرین در حالی که از کار شاتز برای تحلیل خود استفاده میکند، چنین اظهار میدارد:
«آثار هنری ابعاد خاصی از تجربه را انتخاب، تنظیم و تفکیک نموده و در نتیجه،امکاناتجدیدیرابرای درک و شناخت آنها فراهم میآورند(ص126)
تجربه زیبایی شناختی، به آگاهی دقیق ادراک کننده برای دیدن اشیا به گونهای متفاوت از شکل مرسوم و عادی آنها بستگی دارد. میتوان با عطف توجه به یک کار هنری، احساسات نهفته در آن را درک کرد. وظیفه تربیت هنری، پرورش این آگاهی و ادراک جایگزین در دانشآموزان است. (در ادامه این فصل، پیشنهادهای گرین در خصوص سوادآموزی زیبایی شناختی، مورد بررسی قرار خواهد گرفت).
نظریه زیبایی شناختی امانوئل کانت به نظریهای از نوع اظهاری یا نظریه نمادی(37) منجر شده است که از جانب فلاسفهای همچونوزان لانجر(38) و ارنست کاسیریر(39) مطرح گردید. این نظریه بر نقش خبر در فهم و شناخت تأکید میکند. هنر حاصل احساساتی استه عینیّت پیدا کردهاند. این نظریه هنر را اینگونه توصیف میکند: «تجربهای شناختی که به واسطه غلبه ویژگیهای نمادین، متمایز میگردد و با ملاکهای اثربخشی شناختی مورد قضاوت قرار میگیرد.» (نِلسون گودمن در کتاب گرین، 1981، ص 124). هنر این است که به افراد چیزهایی بیاموزیم که نمیدانستند، این شناخت میتواند برای آنها خوشایند یا لذتبخش باشد و یا نباشد. ارزش یک اثر هنری به نیرویی بستگی دارد که محتوای عاطفی را شکل داده، آن را در دسترس قرار میدهد. در این نظریه، هنرمند... قبل از هر چیز صرفا میخواهد آنچه از محتوای عاطفی جهان، استنباط کرده است، شکل و تجسم ببخشد؛ چیزی که هدف کار و زندگی اوست. لذا آثاری که خلق میکند، کارگاه هنرش را ترک کرده و به میان مردم میرود؛ یعنی کسانی که احساسات او را، در قالب آثار هنری، منتشر میکنند. اکنون باید خواستههای مردم را درک کرد. این بدان معناست که آنها میخواهند با عبارات موزون ـ منظم درک شوند، و لذا محتوای عاطفی خود را به طور صحیح منتقل کنند (اوتوباخ 1961،ص 35ـ 37).
پس هدف هنر، رازگشایی است. تمام هنرها را نمیتوان مستقیما درک کرد، آمادگی و توجه میتواند ما را به نقطهای برساند که در آن، اثر هنری آشکار گردیده، با ما صحبت کند. در تحلیل نو کانتی کاسیریر، هنر به لحاظ ماده و صورت که کانت آنها را برای تبیین کلّ تفکر به کار میبرد، توصیف میشود. کاسیریر میکوشید تا میان ماده و صورت عینی و ذهنی، بازنمایی و اظهار، تعادل به وجود آورد. او این کار را با این استدلال که هنر یک تقلید نیست، بلکه کشف واقعیت است، انجام میداد. هنر، کشف صورتهای طبیعت است. برای مثال، نقاش و مجمسهساز درباره قلمرو جهان مشهود، شکل و ساختار محض و مشهود آن آموزش میدهند. نمایشنامه لوسیان بزرگ صورتهای حقیقی زندگی درونی ما را بر ما آشکار میکنند. لذا کاسیرر اظهار میداشت که آثار بزرگ هنری، آثاری هستند که:
نه صرفا بازنمایانهاند و نه صرفا اظهاری. آنها به معنای جدید و عمیقتر، نمادی هستند... آنها فقط فوران آنی و زودگذر احساسات پرشور نیستند، بلکه وحدت استمراری عمیقی را آشکار میسازند.
سوزان لانجر نیز نظریهای هنری ارائه کرده است که بر هنر به عنوان نمادی که معنا را از طریق صورت بیان میکند، تأکید دارد. هنر از نظر وی، صورتهای محسوسی را خلق میکند که بیانگر احساسات انسانی است. هنر احساسات را به شیوهای بیان میکند که از عهده زبان پراکنده و نامنظم خارج است.
درحقیقت، تنها از طریق هنر است که میتوان احساسات را تنظیم و منتقل کرد؛ زیرا هنر احساسها را عینی میسازد، به طوری که ما و دیگران میتوانیم در آنها تأمل کنیم. این تأمل به خودشناسی و شناخت ابعاد دیگر زندگی منجر میگردد (لانجر 1953).
ما در آینده نظریه هنری لانجر را به عنوان نظریهای که توجیه عقلانی نیرومندی برای تربیت زیبایی شناختی فراهم میآورد، بررسی خواهیم کرد. در قرن حاضر، رویکرد فلسفی برجسته دیگری به هنر از نظریه اجتماعیِ مکتب فرانکفورت، نشأت گرفته است؛ مکتبی که بیشتر از رویکرد انتقادی کانت، نقد ایدئولوژیکی کارل مارکس، و روان تحلیلگری فروید، الهام گرفته است.
پیروان این مکتب، یک رویکرد اساسا شناختی به هنر را اتخاذ میکنند. انتقاداتی که از سوی پیروان این مکتب به هنر وارد شده، در نقد جان دیویی از هنر در جوامع سرمایهداری پیشبینی شده بود. نظریهپردازان منتقد، در نقد جوامع مترقی سرمایهداری بر این نکته تأکید دارند که چگونه فرهنگ، که هنر را نیز شامل میشود، در خدمت منافع طبقات حاکم قرار گرفته، ظلم و ستم بر طبقات جامعه را افزایش میدهد.
این مکتب نفوذ خود را در ایالات متحده در دهه 1960 با کار تئودر آدرنو(40) و هربرت مارکوزه(41) آغاز کرد.
هنر در نظر پیروان این مکتب، شکلی از خود آفرینشگری انسان در فرایند اعطای کاربرد و معنا به اشیا است؛ دیدگاهی از هنر که بر هر دو عامل ذهنی و عینی تأکید میکند. با این حال، این خود آفرینشگری در یک موقعیت اجتماعی و سیاسی خاص رخ میدهد. هنر نه تنها چیزهایی را درباره احساسات فرد، که مطالبی را درباره احساسات وی از جهان نیز بیان میکند. به علاوه، پیروان این مکتب، هنر را گزارههایی سیاسی و اجتماعی درباره اینکه جهان چیست و یا چه باید باشد، قلمداد میکنند. لذا هنر میتواند از جانب یک حکومت برای حمایت از برنامههای خاصی مورد استفاده قرار گیرد. نظریهپردازان انتقادی خاطرنشان کردهاند که چگونه رژیمهای استبدادی تلاش نمودهاند تا هنر را در خدمت ترویج سیاستهاشان قرار دهند.
در عصر حاضر ما شاهد مبارزه نیروی سیاسیِ یک تخیّل هنری با انواع استبداد بودهایم. هنرمندانی که در برپایی حرکتِ مخالف علیه کمونیسم نقش مهی ایفا کردند، در ساختن اروپای جدید نیز فعال بودهاند.
بعضی از نظریهپردازان انتقادی صریحا خواستار سیاسی کردن هنر بودند تا بتوانند با چالش فاشیستی برخورد کنند. هنر بایستی به منظور کمک به مبارزه نهضت کارگری برای رسیدن به خودآگاهی مورد استفاده قرار گیرد. آنها عقیده داشتند که رهبران فاشیستی از هنر در جهت مقاصد سیاسی خود بهره میبرند. دیگر نظریهپردازان، ارتباط مستقیم هنر با سیاست را مورد اعتراض قرار داده، معتقدند هنر در این حالت دچار انحراف میشود.
بسیاری از پیروان این مکتب تنفر شدیدی نسبت به آثار فرهنگ حاکم ابراز داشتهاند؛ زیرا چنین آثاری موجب استثمار کارگران میشود. به نظر والتر بنجامین(42) بسیاری از آثار بزرگ هنری
وجود خود را نه تنها مرهون تلاش نوابغ بزرگی هستند که آنها را خلق کردهاند، بلکه مدیون تلاشهای ناشناخته معاصران آنها نیز هستند. هیچ سندِ فرهنگیای نیست که در عین حال سند وحشیگری نباشد. (در آراتو(43) و ژیبارت(44)، 1987، ص 187)
به همین دلیل، پیروان مکتب فرانکفورت نسبت به هنر، نظری دو پهلو داشتند؛ هم آن را در فرهنگ سهیم میدانستند، هم مانع بسیاری از پیشرفتهای فرهنگی میپنداشتند. دیدگاه مارکوزه یک دیدگاه بنیادی است؛ زیرا وی در مقالاتی پیرامون آزادی(45)(1969)خواستار تلفیق زندگی و هنر از طریق برچیده شدن هنر و زیبایی شناختی کردن کار و زندگی روزانه بود. دیگران در برخی از شکلهای هنر، که ریشه در زندگی و کار اجتماعی دارد، یک ویژگی آرمانی میدیدند که با ظلم و ستم موجود مبارزه کرده و دنیایی بهتر را وعده میدهد.
نظریهپردازان انتقادی بیشترین انتقاد را متوجه نقش هنر در رسانههای گروهی ساخته، خاطرنشان میکنند که چگونه این رسانهها بسیاری از انتقاداتی را که متوجه جامعه است، خنثی میکنند. هنر در فرهنگ سرمایهداری، به ابزار مهمی برای اغفال مصرف کنندگان مبدّل شده است. به نظر آنها رسانههای گروهی تجربه هنری را بیارزش کرده، آن را در خدمت تفریح و مصرف بیهوده در آوردهاند. این دیدگاه انتقادی میتواند همان دیدگاهی باشد که به تربیت زیبایی شناختی مربوط میشود. دانشآموزان میتوانند آثار هنری را نه تنها به عنوان وسایلی برای ابراز حالات درونی خود، بلکه به منزله انعکاس زمینههای سیاسی و اجتماعی خاص نیز تلقی کنند. لذا تجربه زیبایی شناختی همچون سایر تجربیات انسان مشروط به شرایط اجتماعی است. از سوی دیگر، تعداد زیادی از هنرها را میتوان به عنوان تلاشهایی برای نقد واقعیتهای اجتماعی و شناخت امکاناتی ورای آنچه که در حال حاضر وجود دارد تلقی کرد.
سعی من بر این نبود که در این بخش
به تمام نظریههای هنری بپردازم، بلکه به عکس، بر نظریههایی تأکید داشتهام که به نظر میرسد با تربیت زیبایی شناختی مرتبط بودهاند. برخی از جنبههای این نظریهها در بخش بعد بسط داده خواهد شد، تا از این طریق مروری داشته باشیم بر توجیهات فلسفی گوناگونی که درباره تربیت زیبایی شناختی مطرح شده است.
توجیه فلسفی تربیت زیبایی شناختی
اغلب موضوعات در برنامه درسی مدارس به توجیه فلسفی نیاز ندارند، اما این امر در مورد تربیت هنری، صحیح نیست. به جز ادبیات، جایگاه هنرها در برنامه درسی اغلب نیازمند توجیه است، به خصوص وقتی که تمایلی به قطع بودجه مدرسه وجود داشته باشد. اینکه گفته شود لذت بردن از تجربه زیبایی شناختی فینفسه یک هدف است و آثار هنری از ارزش ذاتی برخوردارند، کافی نیست. دلایلی باید اقامه شود که از لحاظ تربیتی صحیح باشد. به طور کلی، تخیّل در تعلیم و تربیت و به خصوص در سطوح عالی، مورد غفلت قرار گرفته است. چارلتون(46) (1964) چند دلیل برای این غفلت ذکر میکند: شیوه علمی تفکر، در تعلیم و تربیت غالب شده است. روانشناسی قوای ذهنیه تأکید خاصی بر قوّه تخیل به عنوان کارکرد جداگانه ذهن داشت از اعتبار افتاده است. مکتب واقعگرایی اجتماعی اظهار میداشت که تعلیم و تربیت باید موجب شود تا بچهها از رؤیا و توهم فاصله گرفته، به عالم واقع نزدیک شوند. استفاده از قصههای پری و آثار تخیّلی، انتظارات غلطی را درباره جهان در بچهها به وجود آورده، آمادهسازی آنها را برای جهان واقعی با شکست مواجه میسازد. علاوه بر این، عده زیادی تخیّل را بر حسب یک ذهن مریض یا یک تفریح یا سرگرمی بیهوده تصور کردهاند. حتی شکسپیر، علیه تخیّل چنین نقل کرده است:
دیوانه، عاشق، و شاعر
جمله آکنده از تخیّلند.
چشم شاعر در یک چرخش دیوانهوار
از عرش تا فرش، از خاک تا افلاک را در مینوردد؛ و همانطور که انبوه تخیّلات
صورت اشیای ناشناخته و مبهم را به خود میگیرد، قلم شاعر به آنها شکل میدهد، و به چیزهای پوچ و ساختگی،
مأوی و شهرت میبخشد. چنین ترفندهایی از تخیّلی قوی، برخوردارند.
که اگر چه درک آنها با لذتهایی همراه است، اما آن لذت، آورندهای را در ذهن مجسم میکند یا تخیّل توأم با ترس در شب. چه آسان از یک بوته، خرسی میسازد. (رؤیای نیمه شب تابستان. 107، 7 ـ 23)
شکل مرسوم توجیه تربیت زیبایی شناختی، رجوع به زمینههای روان شناختی است. مردم نیازمند ارزشهای تفریحی هستند که لذت و تولید هنری میتواند آن را فراهم کند. با توجه به فشارهای زندگی مدرن و موانع و ناکامیهایی که مردم با آنها روبهرو هستند، برای لذت بردن از زندگی به تجربیات زیبایی شناختی نیازمندند. نیز اگر جوانان در زمینههای هنری آموزش ببینند، فرصتهایی فراهم میشود که میتوانند آرزوها و توان خود را بالا ببرند. توجیهات روان شناختی، اغلب بر عنصر بازی در تمام تلاشها، و لذت هنری تأکید دارند. بازی هنری فرد را قادر میسازد تا به راحتی بر کارهای شاق، شکستها و خستگی مفرط زندگی فایق آید. با افزایش آگاهیهای ما از جهان، هنر قلمروهای وسیعتری برای لذت و موفقیت پیش روی ما مینهد. همانگونه در بالا بیان شد، رید بر اساس زمینههای روان شناختی توجیه مفصلی برای هنر ارائه داده است.
توجیهات روان شناختیِ تربیت زیبایی شناختی نیز بر روانشناسی رشدی مبتنی است. روانشناسان، هنر را وسیلهای برای رشد، بلوغ و مواجهه با تعارضات درونی میدانند. هنرها، که با نمادها سروکار دارند، کودکان را در رشد نیروی تفکر، زندگی مؤثر و پربار و مهارتهای روان ـ حرکتی کمک میکنند.
هنر همچنین میتواند برای نوجوانان و بزرگسالان از این جهت مفید باشد که آنها را قادر میسازد تا با کشمکشها و ناکامیها و ناکامیهای درونی روبهرو شده و آنها را اظهار کنند. افزون بر این، لذت زیبایی شناختی که از تجربه کردن یا به وجود آوردن یک اثر هنری ناشی میشود، میتواند انرژی بخش و رضایت آفرین باشد. بسیاری برای توجیه تعلیم و تربیت زیبایی شناختی، یک دلیل عقلانی اقامه کرده، هنر را نوعی دانستن تلقی کردهاند. تخیّل میتواند راهی برای دریافت واقعیت و نیز افزایش آگاهی ما از واقعیت باشد. به نظر میرسد این توجیه، مبتنی بر یک فلسفه واقع گرایانه باشد. از طریق تخیّل میتوان عناصر قبلاً تجربه شده را در گروههای جدیدی مجددا طبقهبندی کرد. آثار هنری به شکلی واقعی، حاوی اندیشههای بنیادی تمدن و فرهنگ بشری است؛ در معرض آنها قرار گرفتن و آنها را درک کردن، موجبات افزایش آگاهی ما از این اندیشهها را فراهم میآورد. مطالعه کتاب «تصمیم صوفی»(47) ویلیام استیرون(48) یا دیدنفیلمی که بر اساس این کتاب ساخته شده، موجب میشود که ما نسبت به آتش سوزی همگانی(49) و آثار نامطلوب آن بر زندگانی انسان،شناخت پیدا کنیم. این فیلم بسیار پرشورتر و جذابتر از مطالعات تاریخی و روان شناختی محض، ابعاد حادثه را روشن میکند.
یک توجیه مستدل و کاملاً مقبول برای تربیت زیبایی شناختی بر پایه دلایل عقلانی را میتوان در نظریه سوزان لانجر (1967) یافت، که معتقد بود ما از طریق هنر از عناصر احساساتمان آگاه شده و قادر خواهیم شد این احساسات را به شکلی واقعی از یکدیگر تفکیک کنیم. به همین دلیل، یک اثر هنری، تجسم احساسات و نمادی برخوردار از توانایی
ارائه یا برپایی یک احساس خاص است. به علاوه، هنر میتواند تربیت و فهم فرهنگی و اجتماعی را تقویت کند؛ زیرا میتواند آشکار کننده این حقیقت باشد که شکلهای اصلی احساس در بسیاری از مردم دستکم در درون یک فرهنگ و اغلب فراتر از آن، مشترک است؛ زیرا شمار زیادی از آثار، تقریبا برای هر کسی که با معیارهای هنری درباره آنها به داوری مینشیند، معنیدار و مهم به نظر میرسند. (1967، ص 64)
لانجر بر این باور بود که تربیت هنری برای تربیت احساسات، اهمیت دارد. به نظر وی تربیت احساسات در کانون تربیتی فردی وجود دارد. او اعتقاد داشت که:
هنرها واقعیت ذهنی را عینی کرده و تجربه طبیعی خارجی را ذهنی میکنند. تربیت هنری، تربیت احساسات است و جامعهای که از آن غفلت مینماید، خود را در معرض عواطف مبهم قرار میدهد. هنر بد، تحریف احساسات است. این یک عامل بزرگ در مخالفت با عقل است که خودکامگان و عوامفریبان از آن بهرهبرداری میکنند. (لانجر،1971ص94)
توجیه دیگر فلسفی این است که تربیت زیبایی شناختی، رشد اخلاقی را تأمین میکند. عدهای استدلال میکنند که پرورش تخیّل به رشد اخلاقی میانجامد؛ زیرا میتواند ظرفیت همدلی، علاقه، عدالت و سایر فضایل اخلاقی را بالا ببرد. هنر بر زندگی اخلاقی اثر میگذارد؛ زیرا مردم تحت تأثیر اموری هستند که به طور عمیق و روشن تجربه میکنند. هنر خوب، توانایی تسهیل ویژگیهای خوب و ممانعت از ویژگیهای بد را دارد. تجربه ما در ارتباط با یک هنر خوب، حساسیتمان را نسبت به موقعیتهای اخلاقی افزایش میدهد. هنر راههای زیادی را برای فهم جهان و ارتباطباآن فراروی ما قرارمیدهد. ایردلجنکینز(50)بهایننکتهاشارهکردهاست:
یدن و شنیدن ما و نحوه آن، دیدگاههای ثابت و تغییرناپذیر ما نسبت به انواع، طبقات، و نژادهای مختلف انسان، عقاید ما نسبت به آداب و نهادهای اجتماعی، انتظارات و اهدافی که با آنها در آینده مواجه میشویم، چیزهایی که فکر میکنیم باید خوشایند، درست، و موجه باشند... همه اینها در سطح بسیار گستردهای از طریق عرضه هنری برای ما حاصل میشود. (1971، ص 225)
هنر میتواند به شیوهای مهم حسّ اخلاقی را پرورش دهد. آنچه هنر به آن متوسل میشود، احساس است. هنر، احساس اینکه چه چیز خوب است و چه چیز بد، را به ما میدهد.
میتوان گفت که انسان اخلاقی نباید صرفا نسبت به خوب و بد شناخت داشته باشد، بلکه علاوه بر آن باید خوبی و بدی را احساس کند. برای دانستن اینکه چیزی درست است یا غلط، عموما از علم دیگران استفاده میشود. احساس اینکه چه چیزی درست است یا غلط بیشتر اوقات با دانش درونی حاصل میشود. هنر است که به شیوهای خاص با این حسّ درونی اخلاقی سر و کار دارد. توصیه فرهنگی یا اجتماعیِ تربیتِ زیبایی شناختی متوقف بر فهم این مطلب است که تعلیم و تربیت، متضمن انتقال فرهنگ است. برای اینکه افراد در یک جامعه خاص تحصیل کرده و با فرهنگ محسوب شوند، لازم است ارزشهای جامعه را که بسیاری از آنها در آثار هنری آن جامعه یافت میشوند، بشناسند. استدلال فرهنگی دیگر این است که تربیت زیبایی شناختی باید شامل تشویق دانشآموزان به استفاده از فرهنگ به خاطر پیشبرد آن گردد. در میان دانشآموزان امروزی، هنرمندان بزرگ آینده و نیز کسانی که به فرهنگ خدمت خواهند کرد، وجود دارند. جامعه بشری با اظهارات هنری تمام اعضای خود، و نه فقط گذشتگان، غنی خواهد شد. توجیه دیگر فرهنگی در استدلال کسانی یافت میشود که به وجود آمدن منتقدان هنر و فرهنگ ـ که هنر در درون آن پدیدار میشود ـ را بخش مهمی از تربیت زیبایی شناختی میدانند.
اهداف تربیت زیبایی شناختی
به طور کلی، هدف از تربیت زیبایی شناختی پرورش تجربیات زیبایی شناختی است. به معنای وسیع کلمه، تجربیات زیبایی شناختی به عنصر لذت در هر تجربه انسانی اشاره دارد. بنابراین، تمامی اشکال تعلیم و تربیت میتوانند جنبههای گوناگون تربیت زیبایی شناختی محسوب شوند. به معنای دقیقتر و روشنتر، تجربیات زیبایی شناختی، تجربیاتی هستند که با آنچه عموما آثار هنری تلّقی میشود، ارتباط دارند. بنابراین، زیباییشناسی به عنوان یک حوزه مطالعاتی با شماری از فعالیتها مرتبط است. اولاً، زیباییشناسی به فعالیتهای آمیخته با مهارتهایی که برای خلق آثار هنری ضروری است، باز میگردد. ثانیا، به راهها و وسایل تأمّل در آثار هنری تأکید میکند. ثالثا، مستلزم درک آثار هنری است. لذا تربیت زیبایی شناختی با انتقال مهارتها، آمادگی برای تأمل و پرروش قوه درک آثار هنری ارتباط دارد. (کلارک، 1964). با توجه به اهداف تربیت زیبایی شناختی، یک مطالعه ملّی در زمینه آموزش هنرها در ایالات متحده موارد ذیل را به عنوان اهداف تربیت هنری پذیرفته است: (1) تمایز بهتر مصرف کنندگان هنر؛ (2) تولید کنندگان یا اجرا کنندگان بهتر؛ (3) فراگیران بهتر؛ (4) انسانهای هماهنگتر یا بهتر؛ (5) یک اجتماع یا جامعه بهتر؛ (راکفلر(51)، 1977، ص 279).
هدف چهارم، قبلاً در این فصل در اقامه دلایل روان شناختی برای تربیت زیبایی شناختی، مورد بحث قرار گرفت. هدف پنجم نیز در بحث ارزشهای اجتماعی و فرهنگی هنر بررسی شد.
تربیت زیبایی شناختی، با کمک کردن به دانشآموزان در خلق آثار هنری، یا هنرمندانه عمل کردن، به تربیت هنرمند میپردازد. در این نوع تربیت بر عمل کردن تأکید میشود. اعتقاد عمومی بر این است که هنرمند بودن یک امر ذاتی
است و نه اکتسابی. شاید بهتر باشد که این را تربیت هنری بنامیم و نه تربیت زیبایی شناختی. تمام نهادهای تربیتی باید کسانی را که دارای این استعدادهای خاص هستند تشویق کنند.
در جامعه ما این نوع تعلیم و تربیت به صورت یک حوزه نسبتا تخصصی کارآموزی، همراه با آموزشهای ابتدایی توسط معلمان و مدارس خصوصی، و نیز کارآموزی پیشرفتهتر در مدارسومؤسسات خصوصی درآمده است.
بهترین کاری که نهادهای آموزشی برای تولید هنرمندان آینده میتوانند انجام دهند این است که خلاقیتهای هنری را در تولید و اجرای هنر پرورش دهند. در حالی که در زمینه خلاقیت اغلب در تعلیم و تربیت با مراجعه به شیوههای اکتشافی در علوم و ریاضیات اظهار نظر شده است، این واژه به نحوی شایسته به توانایی ایجاد چیزهایی بنیادی یا انجام امور به شیوه بنیادی اشاره دارد. برای تعیین اینکه چیزی یا کسی خلاق است، باید درباره آنها یک قضاوت ارزشی داشته باشیم. استفاده صحیح از این واژه مستلزم مراجعه به معیارهای حسی است.
یکی از بحثها درباره خلاقیت، حول و حوش هنر کودکان متمرکز میشود. در حالی که بسیاری اوقات، در تعلیم و تربیت کودکان، به واداشتن آنها به نقاشی کردن و تولید اثر هنری تأکید زیادی میشود، ارزش این نقاشی در میان مربیان، مورد بحث و تردید است. سؤال فلسفی که مطرح میشود این است که آیا واژه خلاّق را میتوان در مورد چنین هنری به کار برد یا خیر. وایت (1971) بحثهای مطرح شده در این زمینه را بررسی کرده است. هرچند وی ارزش نقاشی و نویسندگی خلاّق را انکار نمیکند، اما به نظر او از واژه خلاّق در نهایت بیدقتی استفاده شده است. این تلاشها میتوانند فعالیتهایی ارزشمند باشند، زیرا لذتبخش و حتما شفابخش هستند. او تا حدودی نسبت به ارزش چنین فعالیتهایی شک دارد و مناسب بودن واژه خلاّق را درباره آنها مورد تردید قرار میدهد.
تربیت زیبایی شناختی سعی دارد تا انتخابگران هنر خوب را که از لحاظ ذوق و سلیقه با یکدیگر فرق دارند، تولید کند. با توجه به نفوذ رسانههای گروهی بر روی جوانان، این وظیفه مهمی است. وظیفه مدرسه در ارتباط با هنر این است که آثار هنری باستانی و مقبول را به جوانان عرضه کند. برای انجام این وظیفه، مدرسه به دانشآموزان کمک میکند تا در زمینه تاریخ و انواع هنر آگاهیهایی کسب کنند. این نوع تعلیم و تربیت باید با معیارهای هنر خوب، که در بالا مورد بحث قرار گرفته بود، مواجه شود.
هدف تربیت زیبایی شناختی پرورش درک کنندگان هنر خوب است. درک کردن، به حالات درونی یا شناخت آثار هنری اشاره دارد و نه صرفا آگاهی از آنها یا درباره آنها. با قرار دادن افراد در معرض آثار هنری، خود به خود تجربه زیبایی شناختی ایجاد نمیشود. معلمان باید دانشآموزان را از طریق آموزش، مطالعات و مباحثات برای این تجربیات آماده سازند.
ماکسین گرین(52)، بین تربیت زیبایی شناختی و درک هنری، فرق میگذارد. به نظر او، درک هنری مشتمل بر «تلاشهای گوناگونبرای آشنا کردن دانشآموزان با ساختارهای اشکال خاص هنری، زبان، تاریخ و مطالعه آنهاست» (1981، ص 120).
درک هنری از آغاز تا نقد هنری، مراحل مختلفی را طی میکند. سوادآموزی زیباییشناختیبهدرکهنری نیازمند است.
به عقیده خانم گرین، تربیت زیبایی شناختی مستلزم آن است که تجربیات زیبایی شناختی در تعلیم و تربیت نقش محوری داشته باشند. این تجربیات، مستلزم نوع معینی از سواد هستند. وظیفه تربیت زیبایی شناختی این است که دانشآموزان را قادر سازد تا در این راه باسواد شوند. باسوادی مستلزم مهارتهای تفسیری مشخصی همچون قوه تمیز، حساسیت، و پاسخ دهندگی است. تربیت زیبایی شناختی باید توانایی فرد را برای درک آثار هنری بالا ببرد. کاملترین تبیین از اهداف عملی تربیت زیباییشناختی از سوی فیلسوف بریتانیایی اف.ای.اسپارشوت(53) (1971) ارائه شده است که دوازده هدف را براساس نقش آنها در پرورش آگاهی ادراکی، یا آگاهی شناختی، و یا خلق آثار هنری، گروهبندی و تحلیل میکند.
اهداف مربوط به آگاهی ادراکی عبارتند از: اول، بالا بردن درک انسان نسبت به هر اثر هنری؛ هدفی که در مراحل مقدماتی درک هنر و موسیقی یافت میشود؛ دوم، حساستر کردن افراد نسبت به زیبایی به طور کلی، و نسبت به زیبایی موجود در طبیعت و هنر؛ سوم، افزایش دادن پاسخ دهندگی، نه نسبت به زیبایی، بلکه نسبت به محیط محسوس، به طور کلی. اهداف مربوط به آگاهیِ شناختی عبارتند از: چهارم، آگاهی دادن به مردم در خصوص رسانههای گروهی که شامل مطالعه شیوههایی است که با استفاده از آنها اطلاعات از تمام محیط به ما میرسد؛ پنجم، آگاهتر کردن مردم در مورد هنرها، با تأکید بر تاریخ هنر؛ ششم، منتقل کردن یک واژگان دقیق که افراد را قادر خواهد ساخت تا پاسخهایشان را در زمینه آثار هنری با فصاحت بیان کنند؛ هفتم، آشنا کردن افراد با شاهکارهای بزرگ جهان؛ هشتم، بهبود بخشیدن قدرت تمییز افراد بین هنر خوب و هنر بد؛ نهم، افراد را در معرض سبکهای هنری جدید و ناآشنا قرار دادن.
اهداف مربوط به حوزه عملی عبارتند از: دهم، خلاّقتر کردن افراد یا دستکم، تشویق آنها به اینکه خلاّقیت فعلی خود را از دست ندهند (حفظ کنند)؛ یازدهم، رساندن عمل تولید هنری به یک یا چند حوزه؛ دوازدهم، انتقال مهارتهایی که میتوانند مورد استفاده قرار گیرند و یا نگیرند. اسپارشوت در تبیین این اهداف، اذعان میکند که ممکن است تنشها و
ناسازگاریهایی در بین آنها وجود داشته باشد. او همچنین اذعان میکند که بحث از اهداف بدون بحث از شیوههای دستیابی به آنها تبیین کامل تربیت زیبایی شناختی نیست.
پرورش تخیّل
بسیاری از نویسندگان عصر حاضر عقیده دارند که تربیت زیبایی شناختی مستلزم پرورش تخیّل است. چون واژه تخیّل کاربردهای بسیاری دارد، ضروری است درباره معنای آن توضیحاتی بیان شود. واژه تخیّل(54) چند کاربرد دارد (چارلتون 1964). در کاربرد توصیفی، تخیّل به جریان شکل گرفتن تصورات اشاره دارد. بنابراین، میتوان گفت که «من میتوانم تصور کنم که نقاشی یا مجسمه وقتی که تمام شد، چطور خواهد شد». ما همچنین واژه تخیّل را برای بیان این تفکر که «عقیده ما یک روزی چنین و چنان بود، اما الان نیست»، به کار میبریم، لذا میگوییم: من خیال میکردم که در امتحان موفق خواهم شد. فایده بازنگری در اینجا ظاهر میشود. هنچنین از این واژه، برای اشاره به مجسم کردن تصاویر در خیالِ یک فرد استفاده شده است. مثلاً، ما به مردم میگوییم کسانی را که در برلین هستند، تصور کنید. این کاربرد دلالت دارد بر اینکه مردم باید تجربیاتی داشته باشند تا بتواند در خیال خود تصاویری را مجسم کنند. این تصاویر خود به خود پدید نمیآیند. تخیّل از طریق تجربیات فراهم شده است. با این کاربردهاست که ما در تخیّل خود چیزهایی را مشاهده میکنیم.
کاربرد دیگر تصوّر کردن، به فعالیتهایی مانندِ گمان کردن(55)، مسلّم انگاشتن(56)، یا فرض کردن(57) اشاره دارد. این بازی با یک مفهوم است.
تخیّل در این کاربرد با فرضیهسازی در ارتباط است. این نوع تخیّل نمیتواند تصویرسازی ذهنی را دربر بگیرد؛ زیرا ممکن است علمی یا ریاضی باشد. کاربرد عمومی این واژه که ارتباط مستقیمتری با تربیت زیبایی شناختی دارد، خلاّقانه فکر کردن و انجام دادن بعضی امور با تخیّل، درنظر گرفته شده است. این مفهوم، خلاقیت را شامل میشود و مستلزم میزان خاصی از نوآوری است. چارلتون (1974) در مورد این کاربرد مینویسد: مفهوم تخیّل در اینجا مشاهده ارتباطی است که قبلاً مشهود نبوده است، و این معنا، به خصوص در استفاده شاعر از لغات و به ویژه استفاده مجازی از لغات، مشخص شده است. (ص 143)
استفاده از مَجاز در این نوع تخیّل ضروری است. استفاده از مجاز ما را به کاربرد تخیلّیی قادر میسازد که کستلر(58) (1964) آن را اینگونه تعریف میکند: خارج نمودن یک شیئی یا یک مفهوم از بافت اصلی عادی و ملاحظه آن در یک بافت جدید. این کار هم یک عمل تخریبی است و هم یک عمل ایجادی و ابداعی؛ زیرا مستلزم شکسته شدن عادات ذهنی، ذوب شدن با چراغ شک دکارتی و آب شدن ساختارهای یخ زده نظریههای پذیرفته شده است تا ترکیب جدیدی بتواند جایگزین شود.
در تحلیل چارلتون، تخیّل یک قوه هستهای نیست، بلکه نوع متمایزی از فکر کردن است. در این دیدگاه، ما احساس میکنیم، فکر میکنیم، و خیال پرادزانه عمل میکنیم. تخیّل، ویژگی خاصی است که میتواند در تمام فعالیتهای انسان جلوهگر شود. کار بسیاری از مورّخان نوعی بازسازی تخیّلی است، نه واقعا گزارشی از آنچه که در خارج اتفاق افتاده است. مورّخان برای به تصویر کشیدن یک حادثه یا یک فرد، انتخابگر هستند. آنها تلاش میکنند به ذهنها، مکانها و زمانهایی غیر از ذهن، مکان و زمان ما وارد شوند. این امر بعضی مواقع میتواند مبالغهآمیز باشد، مثلاً در داستان آگنالِس(59)، اسقف قرن نهم راونا(60) که کتابی درباره اسلاف خود نوشته، میگوید:هرجا من هیچ سرگذشتنامهای از هیچکدام از این اسقفها نداشتهام، و هرجا نتوانستهام با صحبت و گفتوگو با کهنسالان در این مورد به نتیجه برسم، یا با بازدید از آثار تاریخی به جای مانده، یا از طریق هر منبع موثق دیگری، اطلاعاتی در رابطه با آنها کسب کنم، به خاطر اینکه وقفهای در سلسله اسقفها پیش نیاید، من خود، زندگیام را با کمک خداوند و دعاهای برادران دینی به رشته تحریر درآوردهام (درمولر(61)،1954،ص232).
تربیت زیبایی شناختی: آموزش و یادگیری
در این بخش پیشنهادهایی را که فلاسفه برای آموزش و یادگیری هنرها مطرح کردهاند، ارائه خواهم کرد. تلاش خواهد شد تا درباره هر یک از انواع هنر پیشنهادی مطرح شود.
تعلیم و تربیت در زمینه توجه و ادراک
ماکسین گرین (1981) برداشت خاصی از تعلیم و تربیت در زمینه توجه و ادراک ارائه داده، آن را وظیفه عمده تعلیم و تربیت زیبایی شناختی دانسته است. به نظر او، هیچ کس نباید درباره تربیت زیبایی شناختی برحسب شایستگیهای مطلق در معلمان یا دانشآموزان بیندیشد. باید بر آزاد گذاشتن دانشآموزان برای دقت کردن و به عمق آثار هنری پی بردن تأکید شود. مفهوم کلیدی در این مورد، توجه کردن و درک کردن کیفی است. آثار هنری باید به عنوان یک کل و به منزله موضوعات متمایز ادراک در نظر گرفته شوند. علمان باید گستره وسیعی از تجربیات را برای درک کردن و توجه کردن فراهم کنند.
توانایی درک کردن و توجه کردن را میتوان آموخت، و توانایی تخیّل برای تعلیم و تربیت، ضروری است. تخیّل میتواند آنچه را که ادراک شده، منتقل کند. ادراک، کاری است که هر کس شخصا انجام میدهد.
تعلیم و تربیت در زمینه نقد هنری
تربیت زیبایی شناختی باید تعلیم و تربیت در زمینه نقد را شامل شود. نقد، ارزیابی کارها، دلایل ارزیابی، و قواعد و ملاکهای قضاوت را دربر میگیرد (آشنر(62)، 1971، ص 431).
نقد مستلزم بیان قضاوتهای مطلوب یا نامطلوب درباره یک اثر هنری است. کاری که نقد میکند، این است که معیارهای قضاوت را بیپرده بیان میکند. نقد نه فقط در ارزیابی به افراد کمک میکند، بلکه در فهمیدن نیز آنها را یاری میکند. غالبا ما تا درباره یک اثر هنری قضاوتی نداشته باشیم، نمیتوانیم آن را بشناسیم. یکی از شیوههای مناسب برای پرورش نقد، تشویق افراد به اتخاذ یک نقطهنظر مثبت و سپس یک نقطهنظر منفی، پیش از رسیدن به قضاوت نهایی است. تعلیم و تربیت در زمینه نقد هنری باید متضمن بحث از معیارهای قضاوت باشد. پرسش درباره معیارهای عینی و ذهنی نیز به بحث نیاز دارد. حتی خود نقد باید در معرض قضاوت انتقادی قرار گیرد(اسمیت(63)، 1991).
فلاسفه هنر چند معیار اساسی برای قضاوت کردن درباره یک اثر هنری ارائه دادهاند (میروسلی، 1971، ص 438). آیا اثر دارای انسجام است، مثل خلاقیت هایدن؟(64) آیا دارای یک مفهوم کاملاً مشخص است؟ آیا مانند فیلم پاسولینی(65) یا برگمن(66) از پیچیدگی مناسب برخوردار است؟ آیا مانند غزل خیالی شکسپیر از عمق کیفیت برخوردار است؟ معیارهای دیگری که از سوی مربیان اظهار شده است عبارتند از نوآوری، درستکاری، بیباکی، ارزش اجتماعی، و قدرت خشنودسازی. ناقد همچنین میتواند سؤالاتی را درباره اغراض یا خلوص نیت هنرمند و نیز تأثیرات اثر هنری بر روی اشخاص و گروهها مطرح کند.
تعلیم و تربیت در زمینه ادبیات
ماکسین گرین از آموزش ادبیات تخیّلی حمایت میکند. ادبیات انسان را قادر میسازد تا با زیر پا گذاشتن اندیشههای قالبی، پیش پا افتاده و قراردادی، افقها و احساسات درونی را کشف کند. هدف از آموزش ادبیات این است که با تجهیز دانشآموزان به قضاوتهای ارزشی روشنبینانه، و قادر ساختن آنها به یادگیری بهتر درباره خود و موقعیت انسان، دانشی متعالی درباره جهان فراهم آورد.
گرین در زمینه آموختن از طریق ادبیات چنین اظهار نظر میکند: بنابراین از برخوردهای آگاهانه با ادبیاتی که به عنوان هنر درک شده، نمیتوان انتظار داشت که به گنجینه دانش قابل بررسی چیزی بیفزاید؛ همچنین نمیتوان از آنها انتظار داشت کسانی که آنها را تجربه کردهاند نجات داده، و خوانندگان را بهتر، خردمندتر و انسانیتر سازد. اما این برخوردها ممکن است افراد را قادر کند تا عادات ذهنی و عاطفی مرسوم، که تحقیق را سرکوب میکند و مانع رشد میشود، درهم بریزد. با آزاد گذاشتن فعالیتهای تخیّلی این برخوردها میتوانند خوداندیشی را برانگیزند و با آن خودابتکاری را به وجود آورند. آنها میتوانند با انتقال آگاهی از اهمیت انسان بودن و مسؤولیت داشتن، کسانیراکه تلاش میکنندبه تجربیاتخودشکلدهندو به دنبال معنا باشند، ـ در حقیقت یاد بگیرد ـ برانگیزد. (1971، ص 211)
آنچه گرین درباره یادگیری از طریق ادبیات میگوید، درباره یادگیری از طریق سایر هنرها نیز صدق میکند.
به دانشآموزان باید فرصت داد تا مفهوم چیزی را که میخوانند برای دیگران اظهار کنند. آنها باید تشویق شوند تا جایگاه خود را به دست آورده و نیز اندیشههای معلمان و منتقدان را یاد بگیرند. هدف نهایی ادبیات این است که دانشآموزان خود و جهان را درک کنند. گرین توصیه میکند که «هدف معلم میتواند فقط این باشد که دانشآموز را در مسیر خودش بیندازد، او را به کار و انتخاب خودش وادارد، و با امکانات مواجه کند.» (1974، ص 84)
آموزش به عنوان هنر
با آنکه این فصل عمدتا بر هنرها و ادبیات به عنوان مواد درسی تربیت زیبایی شناختی متمرکز بوده است، میتوان گفت که آموزش و یادگیری، در تمام موضوعات باید به قلمرو معیارهای زیبایی شناختی وارد شود. آموزش را میتوان به عنوان یک اجرای هنری و تحصیل در مدرسه را به عنوان یک نمایشنامه نگریست (استارت، 1990). بسیاری از از معلمان، کلاسهای خود را با توجه به وقوع شیوههای گوناگون ابزارها، تعاملها و پاسخها، آفرینشهای هنری تلّقی میکنند. آموزش باید با گروه و شرایط متغیر سازگار باشد. حالات و نگرشهای دانشآموزان باید مورد توجه
قرار گیرد. ابزارها و فنون زیبایی شناختی در آموزش میتواند سودمند باشد.
باید با دقت از مقایسه بین معلمان و هنرمندان هرچند در یک مورد مناسب، بهره گرفت. در تلاش برای رودررو قرار دادن تکنولوژی آموزشی با زیباییشناسی تدریس، نباید هنرمند را بزرگ جلوه دهیم. همان گونه که گرین اشاره میکند:
هنرمندانی بودهاند که خود را غیبگو و کشیشهای شاعر میپنداشتند، کسانی ـ مانند امرسون وایتمن ـ که موجب شگفتی و مسرّت دیگران میشدند. اما هنرمندانی ـ مانند بادلایر(67)، داستایوسکی(68)، واگنر(69) ونیچه ـ هم هستند که معذّب، مبتلا به مالیخولیا، ملالهای روحی مهلک، متنفر از طبقه متوسط و تودهها، و انحرافات گوناگون بودهاند(اسمیت، 1971، صص 557 ـ 558).
از زندگی بسیاری از هنرمندان کاملاً روشن میشود که دریافت، درک و خلاقیت زیبایی شناختی، هیچکدام به انسان منزلت نمیبخشد. مقایسه، اغلب پیچیدگی تجربه زیبایی شناختی را بیش از اندازه ساده میکند.
یادگیری نیز ابعاد زیبایی شناختی خاص خود را دارد. دانشآموزان باید شخصا نسبت به موضوع متعهد باشند. یادگیری، مشتمل بر کاربرد تمام نیروهای انسان، از قبیل تخیّل، حافظه، و ذهن است. فلاسفه غالبا از زیبایی موجود در یادگیری، حتی یادگیری انتزاعی، سخن گفتهاند. جان هاسپرس(70) در زمینه این زیبایی میگوید:
وقتی که ما از ظرافت یک برهان ریاضی لذت میبریم، یا آن را درک میکنیم، مطمئنا این لذت ما، زیبایی شناختی است، اگرچه هدف از آن لذت به هیچ وجه ادراکی نیست؛ این رابطه پیچیده میان اندیشهها یا گزارههای انتزاعی است، نه علایمی بر روی کاغذ یا تخته سیاه، که به لحاظ زیبایی شناختی درک میشود(در اسمیت، 1971، ص 542).
گروهی از ریاضی دانان درباره تجربیات زیبایی شناختی که ریاضیات در اختیار آنها قرار داده است، مطالبی نوشتهاند، اگرچه نسلهایی از دانشآموزان ممکن است با چنین اظهارات جذابی مخالفت ورزند.
اهمیت تربیتی این بحث آن است که تمام معلمان و تمام موضوعات درسی و در حقیقت، تمام فعالیتها در مدرسه، میتوانند تجربه و درک زیبایی شناختی دانشآموزان را افزایش دهند. برنامهریزان درسی ممکن است اهداف زیبایی شناختی یا اهداف اظهاری را به عنوان اهداف توأم در یادگیری لحاظ کنند. مدیران آموزشی میتوانند نسبت به مسأله زیباییشناسی در برنامهریزی رویدادهای مدرسه و در اعتلای درک هنری حساس باشند.
··· پینوشتها
منبع:
The philsophy of Education : classical and contemporary, John L. Elias, 1995, krieger
1. Maxin Greene .
2. Homer .
3. Eric Havelock .
4. Mimesis .
5ـ افلاطون عالم ماده را سایه و نمود عالم مثال میداند (یعنی تقلید عالم مثال)؛ پس هنر که تجسم عالم ماده است، "تقلید تقلید"، "رونوشت رونوشت" میشود.
6. Catharsis .
7. Characteiristic art .
8. Expressive art .
9. Germans Herder .
10. Goethe .
11. Intuition .
12. Cassirir .
13. Representativo .
14. Critique on judgment .
15. Frederich Schiller .
16. Letters on A esthetic Education .
17. Walter Grassman
18. Herbert spencer
19. laboratory school
20. Mayhew .
21. Edwards .
22. Bernstein .
23. Art and Experience .
24. Art and Experience .
25. Oppreciation .
26. Democracy and Education .
27. C.M.Smith .
28. Herbert Read .
29. Impressionistic .
30. Popart .
31. Popart .
32. Phenomenology .
33. Existentialism .
34. Kaelin .
35. Denton .
36. Maxine Greene .
37. Symbolic Theory .
38. Susanne Langer .
39. Ernest Cassirir .
40. Theodor Adorno .
41. Herbert Marcuse .
42. Walter Benjamin .
43. Arato .
44. Gebhardt .
45. Essay on libration
46. Charlton .
47. Sophie Choice .
48. William Styron .
49. Holocaust قتل عام و آزار یهودیان در دوران نازیسم
50. Iredell Jenkins .
51. Rockefeller .
52. Maxin Greene .
53. F.E.Sparshott .
54. Imagination .
55. Supposing .
56. Postulating .
57. Assuming
58. Koestler .
59. Agnellus
60. Ravenna
61. Muller
62. Ashner .
63. Ashner .
64. Hayden .
65. Pasolini.
66. Bergman .
67. Baudelaire .
68. Dostoevsky .
69. Wagner .
70. John Hospers .
پایان مقاله
مجموعه اطلاعات و دست آوردهای علمی در زمینه آموزش و پرورش ارزش ها